چون تاشی وحشی
بیا !
بنواز !
با حریر بلند انگشتانت
صورت زخمی مرا٬
رحم نکن
آن نمکدان و
این زخم های کهنه ای
که بر پوست من به جا مانده
مگر نقاش نیستی؟
چون تاشی وحشی
رها کن دستانت را
و چون بذر
سیراب کن
این تن خسته را
این "را" های اضافه را
وصل کن به سطر های بعد
که مرده ی من
ایستاده در برابرت
در همان سطر٬
مگر نقاش نیستی؟
مرا در چلوار سفیدی دفن کن
به دیوار بیاویز
و پایش
تاریخ نزن
امضا نکن
بگذار این اثر
جاودانه بماند.
م.آذرفر ۷/۸/۸۷

