تبليغاتX
رنگ واژه

رنگ واژه

دست نوشته های علیرضا مجابی(م.آذرفر)

Home Email Archive Designer
 

نقش بر آب

 

 

آسمان را

در غمی سنگین

به زیر سایبانی

از نگاه خیس تو

می چکم

لبریز می گردم از این دوری فنجان

که چسبانده لبش

بر نرمی لبهای تو.

دست در  دست هم

با هم

من و فنجان و این حسرت

                              که آیا هست فرصتی دیگر

                              به زیر این آسمان پر ز غم؟

 

 

من و مهتابی و مهتاب

در زلال نغمه ی مرغی

که از وقت سحر

سر می دهد ناله،

دست در دست هم

بی تاب

در خیال خود به یاد آن شب و فنجان

می کشیم نقشی همه بر آب

آه – ای غربت دلگیر                                

 ۸۶/۷/۲۸

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:49 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

 

" هبوط "

 

انبوهی از پراکندگی

پر کنده ای واکنده از زندگی

تازه آغاز است

 

فریادی بی صدا

تحرکی بی دست

نگاهی بی چشم

این وضعیت تلخ امروز است.

 

آسمان مرکز ثقل شدن

با دوده هایی

از صفحات پوسیده ی تاریخ

و بشر

سفید بر تن

بی چشم و دست و دهن

از سرزمین عدن

سقوط می کند

در انبوهی از پراکندگی

از سرزمین عدن

بی چشم

بی دست 

بی دهن

 

                   م. آذرفر 4/2/86

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 19:39 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

ارتفاع من از من

 

 

 

شده ام هم قد البرز

بلند ترین مجنون

ایستاده         مرده یا زنده

 

شده ام به وسعت خزر

ریخته در این چاردیواری،

شطرنج بی رقیب،

کیش وهمی ناکجا

آویخته از مرگ زمان

با پیشانی خیس

با پیشینه ای هزار

 

تکه تکه

خودم را کوک می زنم

به جزیره ی چوبی غمگینی

که در لابه لای موسیقی قیژ قیژ خود

می بیند و نم پس نمی دهد.

 

شده ام هم قد البرز

دوخته بر این جزیره ی چوبی غمگین لال

با پیشانی خیس

با پیشینه ای هزار

 

 

 

م.آذرفر 12/12/86

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:47 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

 

" احتضار "

 

 

 

همهمه همه جا را به هم ریخته بود

هر بودی ز بود خود نابود بود

و من از یاس یائسگی در این

زمان نا مانا

پناهنده ی کدامین خط ریل

در واپسین لحظات بودنم بودم؟

 

همهمه همه جا را به هم ریخته بود

و روح سرگردان من

در واگن آخر

نابود خود را فریاد میزد.

 

 

 

م.آذرفر 26/11/85 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:46 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

مرگ

 

 

کاش

فقط کمی ارزان تر بود

تا من

اولین خریدارش باشم

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:43 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

تکثیر خود

 

بیا!

سرازیر شو!

هراس مکن!

صورت من جای امنی ست

و

از چشم دیگران پنهان.

خیالت راحت

هیچ دستی تو را پاک نمی کند.

مگر نمی دانی؟

من

روزها

ماه ها

سال هاست

که تنها

در جزیره ای از بوم وُ کاغذ

خود را تکثیر می کنم.

 

م.آذرفر  12/10/86

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:50 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

برف دیماه

 

 

چه شده ست؟

مدادم

بر کاغذ سُر می خورد!

شعر

شره می کند از انگشتانم!

مگر برف دیماه

فقط

بر بام دفتر من باریده است؟

 

 

م.آذرفر 12/10/86

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:48 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

انتحار

 

 

پرواز واژه از قفس دهان

به بند کشیدن اندیشه ایست

که برای مرگی

                     پر آبرو

چاره ای جز انتحار ندارد.

 

م.آذرفر

18/5/86

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:45 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

 

دوره ی جدید کارگاه شعر علی باباچاهی ثبت نام میکند.

 

این کارگاه هر سه شنبه ساعت 6 تا 8 عصر بر گزار می شود.

نقد و بررسی شعر کار آموزان ، تحلیل نمونه های برجسته شعر نو فارسی،

جریان های شعر قبل و بعد از انقلاب، بررسی منظومه ها و شعر های بلند نیما و دیگر

شاعران،

شعر ساختاری (مرکز گرا) و شعر غیر ساختاری (مرکز گریز) ، شعر در وضعیت دیگر،

از جمله مباحث مورد بررسی این کارگاه است.

این کارگاه در کانون هنری م.آذرفر (آتلیه نقاشی علیرضا مجابی) برگزار می شود.

لازم به ذکر است کارگاههای هنری و ادبی دیگری نیز در این کانون بر گزار میشود مانند:

 

کارگاه نقد تجسمی: دکتر جواد مجابی

کارگاه داستان: محمد محمد علی

کارگاه طراحی و نقاشی: علیرضا مجابی (م.آذرفر)

کارگاه ترجمه ادبی: اسدا... امرایی

کارگاه ترانه: محمد صالح علا

کارگاه تحلیل فیلم: دکتر امید روحانی

کارگاه روزنامه نگاری: یزدان سلحشور

 

آدرس : فلکه دوم صادقیه، برج طلا، طبقه 7، واحد 2

تلفن : 44064476

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:51 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

این خبر در سایت خبرگزاری شهر منتشر شده است

 

در پژوهشي توسط عليرضا مجابي انجام مي شود:

نقد بصري چگونگي پيدايش مدرنيته در هنر و ادبيات ايران

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:37 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

یادداشت روز جمعه 13/2/87

نمایشگاه کتاب!!!!!!!

 

به اتفاق دوست داستان نویس و البته مهربانم وحید آقاجانی تصمیم گرفتیم به نمایشگاه کتاب برویم.

قرارمون شد ساعت 4:15 جلوی درب مترو ایستگاه مصلی. بماند که من بعد از کلی تاخیر رسیدم و صرف نظر میکنم از شرح وقایع الاتفاقیه در کنسرو تن آدم با اسانس و بوی دلپذیر عرق جبین و پا و جاهای دیگه (چه بسا شاید روزی سوژه ی یکی از قصه های وحید شد این متروی لعنتی ما)...

باری...

بعد از دیدار و ماچ و بوسه و بعد از قرائت  دعای اذن دخول و عرض سلام به مصلای بزرگ تهران نیت قربتن الی الله کردیم و با وضو وارد صحن مبارک شدیم. از دور چنان شمیم دل انگیز اشتیاق هم وطنان به کتاب و کتابخوانی ما را سرمست  و شیدا کرده بود که هیچ متوجه پیمودن 15 کیلومتر راه تا شبستان اعظم نشدیم .

هنگامی که بعد از در آوردن کفشها و تحویل آن به کفشداری مربوطه وارد شبستان شدیم یه هو

بر خوردیم به صفوف منظم عشاق فرهنگ و ادبیات که همینطور موج میزدند و با توسل به هر ابزاری از جمله مشت و لگد خود رو به ضریح مبارک ناشران بزرگ و معتبری که جان بر کف آماده ی پذیرایی از ایشان بودند میرسوندن.

از راهروی اول شروع کردیم به قدم زدن و ذکر مصیبت خوندن تا راهروی سی و خورده ای اگر اشتباه نکنم.

این مسافت رو حدودن با سرعت 5 کیلومتر در ساعت طی کردیم . البته نا گفته نماند دو سه جایی هم شد که مشتاق زیارت شدیم و خودمونو به زری رسوندیم.

ترتیب و چینش دکه های کتاب فروشی و معماری حیرت انگیز شبستان از جمله نکاتی است که توجه هر علاقه مند را به خود جلب میکند.

راستی همینجا جا دارد  از ناشران عزیزی که باعث تنوع در سعی صفا و مروه ما شدن و ما را به سمت خود کشیدن  تشکر کنم مثل ثالث و چشمه و هیرمند و مرکز و ققنوس و آهنگ دیگر و نی .

خلاصه

بعد از مدت یک ساعت پیمودن  مسیری صعب و طاقت فرسا بالاخره احساس اشباع ، ارضاء  و تمام حالات مشابه، حاصل شد و قصد خروج کردیم. کفشها را از کفشداری تحویل گرفته و وارد صحن اصلی شدیم.

در همین اثنا صدای جالب توجه قوقولی قوقول خروسی و قدقدقدای مرغی از پشت بلندگو توجه تمام زائران محترم را به خود جلب کرد. ما هم حیرت زده دنبال کشف معمای داستان بودیم که خانومی خوش صدا در ادامه، تبلیغ کتابهای صدادار نمودند . من پرسیدم اون مرغ و خروسه هم حتمن نویسندهاش بودن که وحید آگاهم کرد و چنین فرمود که آری یکی شاملو بود و دیگری فروغ. این هم از جاذبه های توریستی نمایشگاه کتاب بود. ساندویچ صدادار شنیده بودیم کتابش هم به بازار اومد.

داشت یادم میرفت. جا دارد همینجا از طرف خودم  و وحید آقاجانی از شرکت محترم پاک با بستنی های خوشمزه و فشاری اش و همینطور شرکت پالمی با خرما شکلاتی اش که حداقل خاطره ای خوش را از این دیدار و قرار فرهنگی و مهم،  برای  ما فراهم کردن تشکر و قدردانی کنم و همچنین از همه ی دوستان دعوت میکنم برای تست کردن محصولات این دو کارخانه هم که شده حتمن یه سری به  بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بزنید.

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:16 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

 

اما تو... !

 

 

سیاه

زبر

 

آسفالت خیابان نیز

گاهی

تکرار میکند

نور را.

اما تو

حتا

وقتی که گریه میکنی هم

 

زبر

سیاه.

 

 

 

م.اذرفر  12/10/86

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:44 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


این متن گفتگوی تلفنی ای بود که در تاریخ ۵/۶/۸۶ با ایسنای خوزستان صورت پذیرفت.

 

خبرگزاري دانشجويان ايران - خوزستان

عليرضا مجابي ( م.آذرفر) اظهار كرد: ادبيات در تمام گونه‌هاي خود بيانگر و روايتگر شرايط متفاوت اجتماعي سرزمين‌ها در همه دوران‌ها است.

اين نويسنده در گفت و گو با خبرنگار ايسنا درخوزستان گفت: با خوانش ادبيات مي‌توان به مقتضيات دروني و رويكردهاي بيروني يك جامعه پي برد، از معضلات سياسي اجتماعي ـ فرهنگي و اقتصادي آن سرزمين آگاهي پيدا كرد و از تقابل اين رويكردها در ساير اجتماعات بشر سود جست.

وي خاطرنشان كرد: وقتي با شعرهاي شاعري از جنوبي‌ترين نقطه آمريكا مواجه مي‌شويم، گويي مدتي در آنجا زندگي كرده‌ايم و از چند و چون حال و هواي آن سرزمين مطلع شديم و يافتن شباهت‌ها و تفاوت‌هايش با شعر شاعری مثلا از منطقه‌اي ديگر در اروپا ما را شگفت‌زده مي‌كند و اين تنوع خود مسيري را در راستاي شناخت تاريخي جامعه بشري در آن بازه‌ي زماني براي ما مي‌گشايد.

وي ادامه داد: چطور مي‌توان رمان " جنگ و صلح " اثر تو لستوي را خواند و از چگونگي بيان شرايط اجتماعي ـ فرهنگي روسيه آن زمان در حيرت نماند. يا با برخورد با نوشته‌هاي كامو از وضعيت اشغال الجزاير به وسيله فرانسه و بافت فرهنگي ـ فكري زمان نگارش اثر آگاه نشد و بسيار است مثال‌هاي ديگري از اين دست.

مجابی گفت: چقدر قابل تامل است قدمت ادبيات كه با پيدايش زمان و رسم نوشتار پديده آمده است. با ديدن كتيبه‌هاي هخامنشي و خوانش نوشته‌های كوروش كبير به قدمت تمدن و فرهنگ ايران زمين پي مي‌بريم و از همزماني نوع نگاه در اين نوشته‌ها و تقابل انديشه موجود در ايران با ساير سرزمين‌ها از موقعيت و جايگاه فرهنگ و شعور ايرانيان در دنيا آگاه مي‌شويم.

به اعتقاد اين نويسنده: اين امتيازي است كه ادبيات را از ساير آثار هنري چون نقاشي، سينما و ... ممتاز مي‌‌كند و اما اكنون با اين پشتوانه و درك اهميت مطالعه و با نگاه تيراژ عجيب و غريب آثار نوشتاري و ميزان سرانه مطالعه‌ هر ايراني در دوران كنوني مي‌توان به عمق فاجعه‌اي كه در حال اتفاق است، پي برد.

مجابي خاطرنشان كرد: چرايي دوري و فاصله از ادبيات آن هم در سرزمينی كه به تاييد تاريخ مهد تمدن و فرهنگ و يكي از سكان‌داران آثار نوشتاري ممتاز در جهان است، سوالي است كه پاسخش بماند براي مرتبطين امر.



انتهای پیام

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:33 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

 

 

انتهای خیابان انتظار

 

 

همین فردا

لامپ های سبز طباخی ها           روشن شده - نشده ،

حنجره ی جوی ها

با قوطی های کنسرو لوبیای دلپذیر        زخمی شده – نشده ،

و لانه ی کلاغ ها

بر شاخه ی درختان چنار خیابان منتهی به راه آهن       ویران شده – نشده ،

پیش از آن که تو بفهمی

کسی امشب را

تا طلوع غبار آسمان شهر

به انتظارت نخوابیده،

روزنامه های صبح

تیتر می زنند:

مردی مُرد

که نگران تو

و لانه ی کلاغ هایی بود

که

خیابان منتهی به راه آهن را

برای انتظار جفت شان

انتخاب کرده بودند.

 

م. آذرفر 15/11/86

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:28 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

این شعر نه به دنبال جریان سازیست نه صف شکنی.

 گویی که به زعم بعضی اهل فن چنین اتفاقی رخ داده باشد.

 بلکه تنها ، تجربه ایست برای نگارنده  ، در راستای کشف فضاهایی تازه تر.

 

 

این داستان ادامه دارد...

 

" دیگه حتی یه لحظه هم

نمیتونم تحملتون کنم"

و از روی تخت خوابی

که مدتها بود

طعم خواب را

بر آن نچشیده بود،

کتابی روزنامه پوش را

برداشت.

محکم در را بست.

و رفت.

با دو سه اسکناس مچاله در جیب

در تاریکی کوچه ها

یکی پس از دیگری  گم شد.

ازدحام مردم

جلوی دکه ی روزنامه فروشی ای

که هر روز      چند دقیقه ای      می ایستاد

و چشم می چرخاند

به نشریات ادبی و هنری،

او را از خودش کند.

جلو رفت

دود

از بدن زن روزنامه فروش

بلند شده بود.

واژه ها و تیترهای روزنامه هاش

تو تاریکی شب سرد اسفند

مه غلیظی شده بودند      سفید

و به سمت آسمان اوج میگرفتند.

   

" حتما به خاطر فقر بوده"

" شایدم مشکل خونوادگی داشته     آخه شوهرش...."

نایستاد تا نشنود

کتاب لوله شده در دستش را فشرد

بغض    ازگلویش   آزاد   نمیشد.

مماس

با نور ویترین مغازه های کنار خیابان

به سمت نا معلومی

محکوم به حرکت بود.

 

بستنی فروشی

   - با دو سه دختر و پسر

   - صندلی های کرم شکلاتی

   - مرد سفید پوشی کفن به تن

   - پشت دخل

   - صدای موزیک مسخره ای که زود رهایش کرد.

 

 

مانتوسرای  بزرگ حجاب

   - خلوت

   - فقط       چند دختر و پسرفروشنده      پشت رگال مانتوها...

 

 

گل فروشی شادی

  - زن ومردی میانسال 

    با چهره ای درهم

    سبد گل بزرگی

    با روبان سیاه

  - مرد گل فروش

    قیچی به دست

   شاخه های گلایل را کوتاه می کرد.

 

  

ساندویچی اصغر کثیفه

  - پنجاه شصت نفر

    داخل صف

    منتظر

    گرسنه

  - دو سه کارگر

    بی لباس فرم

    چاقو به دست

    مشغول تکه کردن

    جیره ی گرسنه ها

 

دیگر ترجیح داد

به زمین خیره شود

سر به زیر

همانطور که همه می خواستند.

به چهارراهی رسید

چراغ سر چهارراه

مثل همیشه

به جای ثانیه شمار

Er

نشان می داد

و ماموری کلاه به سر

با موبایل

sms  بازی می کرد.

کتاب را

دست به دست کرد.

نا خواسته صورتش از اشک مرطوب شد.

   

حتی یک لحظه هم

به بازگشت فکر نمی کرد

ناگهان صدایی

او را از حرکت باز داشت.

پسر بچه ای 8-9 ساله

فال فروش

به التماس

نگاهش می کرد.

اسکناسی بی آنکه ببیند

از جیب در آورد.

یک فال

از حضرت حافظ

پشت به کرکره ی پایین کشیده ی

کتاب فروشی ای

چمباتمه زد.

مژده ای دل که....

کاغذ را مچاله کرد

با دو دست

شقیقه هایش را گرفت

پنجه در موهایش کشید

چند دقیقه ای

در همان حالت

متوقف شد

به یاد زن روزنامه فروش افتاد

از جا بلند شد

چند بار سر به دو طرف چرخاند

به چپ رفت 

از عرض اتوبانی گذشت

و گذشت

و گذشت.

...

 

 

 

هفته ی پایانی اسفند

چراغ مغازه های خیابان

تا 12 شب روشن

فقط تا 12 شب.

 

 

 

م.آذرفر

5/2/87

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:27 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

نقطه خط بازی

 

از این بالا

آن کاغذ نه چندان سفید را

که تنها نقطه ی زیبایش تویی

                                 دوست دارم.

اگر می پذیرم

که نقطه ای بر این صفحه باشم،

شاید

روزی کسی پیدا شود

نقطه بازی را خوب بداند

و من را

با  خطی به تو ختم کند.

 

م.آذرفر

21/1/87

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:19 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

" ... "                         

 

 

 

گل شب بو که بو نمی دهد                              

این بوی پای من است                                    

تو ببخش                                                            

پاهای من                                                          

عادت به تظاهر نمی کنند.                                          

 

 

                           م.آذرفر 7/4/86                                   

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 13:11 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

یلدای   بی مرغابی   بی کلک

 

 

حالا که چشمم شده انزلی

مرداب ماسیده

از اشک و انتظار

و تیک که نمی رسد به تاک

و سکوت

پراکنده در حجم این اتاق

و در

که رو به هیچ فردایی

باز نمی شود

و من

که در آغوش خویش

پیچیده – پیچانده خود را به خود،

حل می شوم در بالش زیر سرم.

بی مرغابی    بی کلک.

به همین غروب پیش از این،

به موسیقی لحظه ای

که مرا وصل می کرد به من،

که مرداب چشم هایم

که انزلی   بی کلک   بی مرغابی

چسبانده لب به سکوت

و شطرنج کف اتاق

محرم رازی سر به مُهر .

 

 

 

م.آذرفر 26/11/86

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 13:3 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

ساعت نحس

 

 

 

صدای موذن از پشت پنجره

می چسبد یقه ی این ساعت نحس مرا

تا شاید بکشد ببرد به جایی

که مرغان هوا نیز

دلشان به حالم...

زورش نرسید که هیچ،

پنجره را هم می بندم

استکانی چای می ریزم

و بی قند می نوشم.

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:52 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |


 

درود بر دوستان نازنین. و درود بر دوستداران فرهنگ و هنر این سرزمین.!

 از این پس با رنگ واژه در خدمت شما خواهم بود.

با آخرین یادداشت ها / شعرها / خبرها و نقد در دو زمینه ی ادبیات و تجسمی.

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:47 توسط علیرضا مجابی (م.آذرفر) |