این شعر نه به دنبال جریان سازیست نه صف شکنی.
گویی که به زعم بعضی اهل فن چنین اتفاقی رخ داده باشد.
بلکه تنها ، تجربه ایست برای نگارنده ، در راستای کشف فضاهایی تازه تر.
این داستان ادامه دارد...
" دیگه حتی یه لحظه هم
نمیتونم تحملتون کنم"
و از روی تخت خوابی
که مدتها بود
طعم خواب را
بر آن نچشیده بود،
کتابی روزنامه پوش را
برداشت.
محکم در را بست.
و رفت.
با دو سه اسکناس مچاله در جیب
در تاریکی کوچه ها
یکی پس از دیگری گم شد.
ازدحام مردم
جلوی دکه ی روزنامه فروشی ای
که هر روز چند دقیقه ای می ایستاد
و چشم می چرخاند
به نشریات ادبی و هنری،
او را از خودش کند.
جلو رفت
دود
از بدن زن روزنامه فروش
بلند شده بود.
واژه ها و تیترهای روزنامه هاش
تو تاریکی شب سرد اسفند
مه غلیظی شده بودند سفید
و به سمت آسمان اوج میگرفتند.
" حتما به خاطر فقر بوده"
" شایدم مشکل خونوادگی داشته آخه شوهرش...."
نایستاد تا نشنود
کتاب لوله شده در دستش را فشرد
بغض ازگلویش آزاد نمیشد.
مماس
با نور ویترین مغازه های کنار خیابان
به سمت نا معلومی
محکوم به حرکت بود.
بستنی فروشی
- با دو سه دختر و پسر
- صندلی های کرم شکلاتی
- مرد سفید پوشی کفن به تن
- پشت دخل
- صدای موزیک مسخره ای که زود رهایش کرد.
مانتوسرای بزرگ حجاب
- خلوت
- فقط چند دختر و پسرفروشنده پشت رگال مانتوها...
گل فروشی شادی
- زن ومردی میانسال
با چهره ای درهم
سبد گل بزرگی
با روبان سیاه
- مرد گل فروش
قیچی به دست
شاخه های گلایل را کوتاه می کرد.
ساندویچی اصغر کثیفه
- پنجاه شصت نفر
داخل صف
منتظر
گرسنه
- دو سه کارگر
بی لباس فرم
چاقو به دست
مشغول تکه کردن
جیره ی گرسنه ها
دیگر ترجیح داد
به زمین خیره شود
سر به زیر
همانطور که همه می خواستند.
به چهارراهی رسید
چراغ سر چهارراه
مثل همیشه
به جای ثانیه شمار
Er
نشان می داد
و ماموری کلاه به سر
با موبایل
sms بازی می کرد.
کتاب را
دست به دست کرد.
نا خواسته صورتش از اشک مرطوب شد.
حتی یک لحظه هم
به بازگشت فکر نمی کرد
ناگهان صدایی
او را از حرکت باز داشت.
پسر بچه ای 8-9 ساله
فال فروش
به التماس
نگاهش می کرد.
اسکناسی بی آنکه ببیند
از جیب در آورد.
یک فال
از حضرت حافظ
پشت به کرکره ی پایین کشیده ی
کتاب فروشی ای
چمباتمه زد.
مژده ای دل که....
کاغذ را مچاله کرد
با دو دست
شقیقه هایش را گرفت
پنجه در موهایش کشید
چند دقیقه ای
در همان حالت
متوقف شد
به یاد زن روزنامه فروش افتاد
از جا بلند شد
چند بار سر به دو طرف چرخاند
به چپ رفت
از عرض اتوبانی گذشت
و گذشت
و گذشت.
...
هفته ی پایانی اسفند
چراغ مغازه های خیابان
تا 12 شب روشن
فقط تا 12 شب.
م.آذرفر
5/2/87